یک سفرنامهٔ داستانی با الهام از جاذبههای واقعی استان قزوین
«قزوین؟ چند ساعت میمونیم و بعد راه میافتیم.»
این را وقتی گفتم که هنوز نقشه روی گوشی باز بود و قزوین برایم فقط اسمی میان مسیر بود. دوستم از صندلی کنار راننده نگاهم کرد و گفت: «اول برسیم، بعد تصمیم بگیر.»
قرارمان یک سفر کوتاه بود؛ کمی قدمزدن، خوردن یک غذای محلی و برگشتن با چند عکس. اما سفر همیشه همانطور که روی نقشه میچینیم پیش نمیرود. گاهی یک راهروی آجری، یک پنجرهٔ رنگی یا جادهای که پشت کوه میپیچد، برنامه را عوض میکند.
قزوین برای ما از یک راهروی آجری شروع شد.
داخل سرای سعدالسلطنه، چند قدمی از دوستم جلو افتادم. دنبال زاویهای بودم که طاقها کامل در تصویر جا شوند. عقب رفتم، گوشی را بالا گرفتم و دوباره پایین آوردم. هر بار گوشهای از بنا بیرون قاب میماند.
دوستم گفت: «شاید لازم نیست همهش توی یه عکس جا بشه.»
گوشی را توی جیب گذاشتم.
سعدالسلطنه از بناهای دورهٔ قاجار است؛ کاروانسرایی در دل شهر قزوین، نزدیک بازار تاریخی، با حیاطها و راستههایی که امروز هم محل رفتوآمدند. حضور فروشگاههای صنایعدستی و کافهها، تماشای معماری را با زندگی روزمره پیوند میدهد. میشود برای دیدن بنا وارد شد و بعد فهمید مدتی طولانی مشغول تماشای ویترینها و رفتوآمد آدمها بودهای. معرفی سرای سعدالسلطنه در Visit Iran
ما هم همینطور شدیم. پشت یکی از میزها نشستیم و چای سفارش دادیم. دفترچهٔ کوچکم را باز کردم تا اسم اولین مقصد را بنویسم. زیر «سعدالسلطنه» نوشتم: «برای اینجا وقت اضافه بگذار.»
هنوز چای تمام نشده بود که دوستم پرسید: «خب، چند ساعت؟»
منظورش مدت ماندن در قزوین بود. گفتم: «فعلاً عجله نداریم.»
مقصد بعدی عمارت چهلستون بود. نامش برایم آشنا بود، اما این نخستین بار بود که چهلستون قزوین را میدیدم.
این عمارت، که با نام کلاهفرنگی هم شناخته میشود، از یادگارهای دورهٔ شاهتهماسب صفوی و روزگار پایتختی قزوین است. بنای دوطبقه، پنجرههای چوبی و نقاشیهای دیواریاش هرکدام فرصتی برای مکثاند. چهلستون همچنین بهعنوان موزهٔ خوشنویسی قزوین معرفی میشود؛ جایی برای نزدیکتر شدن به یکی از هنرهای شناختهشدهٔ این شهر. معرفی عمارت چهلستون قزوین
جلوی یکی از نقاشیها ایستادم. بخشی از آن مانده بود و بخشی را گذر زمان با خود برده بود. سعی کردم شکل کاملش را تصور کنم؛ رنگها، اتاق و کسانی که زمانی از کنار آن میگذشتند.
دوستم از آن طرف صدا زد: «بیا این پنجره رو ببین.»
از صبح چند بار این جمله را به هم گفته بودیم: بیا این را ببین. انگار شهر مدام چیزی پیدا میکرد که یکی از ما دیگری را صدا بزند.
در حسینیهٔ امینیها، این بار پنجرهها بودند که نگهمان داشتند.
این خانه و حسینیهٔ تاریخی از دورهٔ قاجار به جا مانده و در خیابان مولوی قرار دارد. تالارهای آن با ارسیها، شیشههای رنگی، آینهکاری و گچبری، جزئیات فراوانی برای تماشا دارند. بنا بخشی از خانهای بزرگتر بوده که برای استفادهٔ مذهبی وقف شده است. معرفی حسینیهٔ امینیها
نگاهم از قاب چوبی پنجره به سقف میرفت و دوباره برمیگشت. تازه متوجه شدم مدتی است هیچکدام حرف نزدهایم. برای دیدن بعضی جاها، آدم به سکوت احتیاج پیدا میکند؛ مخصوصاً وقتی هر بار سرش را میچرخاند، جزئیاتی میبیند که دفعهٔ قبل از چشمش افتاده بود.
بیرون که آمدیم، گرسنه بودیم. از آن گرسنگیهای خوشایند بعد از چند ساعت پیادهروی.
برای ناهار سراغ قیمهنثار رفتیم؛ یکی از غذاهای شناختهشدهٔ قزوین که در معرفی خوراکهای محلی این شهر هم از آن نام برده میشود. راهنمای سفر قزوین در Visit Iran
وقتی غذا را آوردند، صحبت دربارهٔ مقصد بعدی برای چند دقیقه متوقف شد. بعد دوستم گوشیاش را کنار بشقاب گذاشت و عکس دریاچهای میان کوهها را نشانم داد.
گفت: «حالا که تا اینجا اومدیم…»
جمله را تمام نکرد. نقشه را باز کردیم.
تا آن لحظه، سفرمان میان بناهای شهر گذشته بود. اما جاذبههای گردشگری استان قزوین به خیابانها و خانههای تاریخی محدود نمیشوند؛ دریاچهٔ اوان و قلعهٔ الموت، فصل دیگری از سفر را پیش رو میگذارند.
قرار شد برای منطقهٔ الموت وقت جداگانه بگذاریم. بازدید از شهر را فشرده نکنیم و مسیر کوهستانی را هم به آخر یک روز خستهکننده نچسبانیم. همانجا، برنامهٔ «چند ساعت ماندن» رسماً کنار رفت.
در ادامهٔ سفر، زود راه افتادیم. هرچه جلوتر میرفتیم، توجهمان از تابلوها به پیچ جاده و دامنهٔ کوهها کشیده میشد. این بخش از سفر به زمان و حوصله احتیاج داشت؛ مسیر الموت کوهستانی و پرپیچوخم است و بهتر است برای رفتوآمدش زمان کافی در نظر گرفت. راهنمای مسیر الموت
وقتی به دریاچهٔ اوان رسیدیم، اول چند لحظه کنار ماشین ایستادیم. بعد بیحرف به سمت آب رفتیم.
اوان در منطقهٔ الموت و میان ارتفاعات البرز قرار دارد. دریاچهای کوهستانی است که چشمانداز آب و دامنههای اطرافش، آن را به یکی از جاذبههای طبیعی استان قزوین تبدیل کرده است. برای سفر به این منطقه، وضعیت هوا و سرمای ارتفاعات را هم باید در برنامه حساب کرد. معرفی دریاچهٔ اوان
فلاسک را از کوله بیرون آوردیم. چای این بار کنار آب خورده شد. دوستم داشت عکسهای روز قبل را نگاه میکرد. رسید به عکس سعدالسلطنه و گوشی را به طرفم گرفت: «این خوب شده.»
نگاه کردم. بخشی از طاق بیرون قاب بود، اما عکس را دوست داشتم.
کنار اوان مدتی قدم زدیم و پیش از رفتن، لیوانها و وسایلمان را جمع کردیم. دلم میخواست نفر بعدی هم همین منظره را ببیند؛ بیآنکه نشانی از توقف ما روی زمین مانده باشد.
برای دیدن قلعهٔ الموت، کفش راحتی که از صبح پوشیده بودم بالاخره اهمیتش را نشان داد. مسیر بازدید، سربالایی و پله دارد؛ بهتر است آب همراه داشته باشید و زمان و توان جسمیتان را برای بالا رفتن در نظر بگیرید. راهنمای بازدید از الموت
ابتدای راه با هم حرف میزدیم. کمی بالاتر، جملهها کوتاهتر شد. جایی ایستادم، نفسی تازه کردم و برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. چشمانداز آنقدر باز شده بود که چند لحظه خستگی یادم رفت.
قلعهٔ الموت بر فراز صخرهای بلند ساخته شده و نامش با حسن صباح و تاریخ اسماعیلیان پیوند خورده است. شکل صخرهها و پرتگاههای اطراف، در ساختار دفاعی آن نقش داشتهاند. امروز بقایای قلعه و موقعیت آن، کمک میکنند دشواری دسترسی به چنین دژی را بهتر تصور کنیم. معرفی قلعهٔ الموت
بالا که رسیدیم، دنبال ساختمانی کامل و دستنخورده نبودیم. دیوارهای باقیمانده، سنگها و درهٔ زیر پایمان کافی بودند تا پرسشها شروع شوند: آب را چطور نگه میداشتند؟ زندگی روزمره این بالا چه شکلی بود؟ رسیدن یک مسافر به دروازه چقدر طول میکشید؟
دفترچه را درآوردم. این بار بهجای نوشتن، چند دقیقه آن را در دست نگه داشتم و به دوردست نگاه کردم.
موقع برگشت، دوستم پرسید: «بالاخره دربارهٔ قزوین چی مینویسی؟»
دفترچه را ورق زدم. اسم بناها بود، چند جملهٔ نصفه و یادآوری خرید سوغات. اولین صفحه همان جملهٔ زیر سعدالسلطنه را داشت: «برای اینجا وقت اضافه بگذار.»
گفتم: «فکر کنم از همون حرف اولم شروع کنم؛ اینکه قرار بود فقط چند ساعت بمونیم.»
قزوین حالا برایم تصویر داشت: آجرهای سعدالسلطنه، پنجرههای چهلستون، شیشههای رنگی امینیها، چای کنار اوان و مکثهای میان راه قلعهٔ الموت.
در «سفر با هم»، قصهٔ این سفر را از همینجا شروع میکنیم؛ از شهری که برای دیدنش توقف کردیم و استانی که باعث شد بیشتر بمانیم. اگر راهتان به قزوین افتاد، در برنامه کمی جای خالی بگذارید. شاید شما هم، جایی میان یک حیاط قدیمی و جادهای کوهستانی، تصمیم گرفتید دیرتر برگردید.
شما به این مطلب چه امتیازی میدهید؟